تبليغاتX
شـبـهـای روشـن

شـبـهـای روشـن

سرمایه های هر دلی حرف هایی ست که برای نــگفتن دارد...

گاهی به سادگی نسیم صبح
 که پرده های اتاق را در تاریک روشن آسمان می رقصاند،
 انسانی می میرد.
 مرگی بی صدا...
 آنچنان بی صدا که دیگران زنده می پندارند او را...

گاهی برای کشتن اسلحه لازم نیست!

نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 2:37 توسط بهنام | |



احساس می کنم 

در عمیق ترین نقطه اقیانوس غرق شده ام

تنها سکوت است و سیاهی

حس می کنم تنم زیر فشار انبوه آب

درهم خـُـرد می شود

و من مدام نام تو را تکرار می کنم . . .


               . . . فرشته ها از دلتنگی های دریا باخبرند!


نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان1390ساعت 3:58 توسط بهنام | |




- گفتي : سالهاست که مرا نديده اي....


- گفتم : من از تــــو چشم بر نداشته ام  !



نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1390ساعت 1:2 توسط بهنام | |


توی اوج سادگی 

چه زیباست اندوه تو !


پی نوشت :

نه اشتباه نکن این تو ، تو نیستی!

با چشمانی بی روح چون مردگان به آینه خالی از من خیره بودم که

این را کاوه آفاق با صدای بلند سر داد!


پی نوشت 2 :

باید حدس می زدم 

حتی باران هم نمی تواند جای پای تو را از ذهن بیمارم پاک کند


پی نوشت:

قدیم ترها نوشته بود 

جدیدتر ها بهتر می فهممش

چه تلخ گفته بود

                      باز باران 

                              بی ترانه

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 3:19 توسط بهنام | |


چاپ شد

گلستانه شهریور، ماه تولدم

در فصلی که بی صدا مردم...


حرفی که قبل ترها گفته بودم، روزهای زندگی

آن روزها که  "خوشبختی" حرف دل ما بود نوشتیم

اما در آینده ای که اکنون است شنیده شد


می بینی چه ساده آینده در گذشته جا می ماند ؟!


پی نوشت :

سلام بر پاییز... فصل آغاز تو !


پی نوشت 2 :

اگر یادی از تو نمی کردم خفه می شدم

ای استاد... ای مرد روزهای بی هوایی

بشنو از درد آشنای قدیم استاد براهنی 

.

.

قسم به چشم‌هاي سرخت ابراهیم عزيزم،

که آفتاب، روزي، بهتر از آن روزي که تو مردي خواهد تابيد!

                                                                                              برای ابراهیم حاتمی کیا


پی نوشت 3 :

این هم برای حاتمی کیا و تو...


به صد مرگ ِ سخت


به صد مرگ ِ سخت تر


در زندگی لحظاتی هست


که به صد مرگ ِ سخت تر می ارزند !


خاطره یی شاید ...


                      رویایی ...


                          اتفاقی ...


                                                                                    حسین پناهی

 

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390ساعت 0:51 توسط بهنام | |


من مرده ام 

و این را فقط من می دانم و تو

تو

که تنها چای را در استکان خودت می ریزی


این روزها 

در خواب هایم تصویری است 

که مرا می ترساند

تصویری از ریسمانی آویخته از سقف

مردی آویخته از ریسمان

پشت به من

و این را فقط من میدانم و من

که می ترسم برش گردانم!


پی نوشت :

این کودوم دل بازیه که زخمیه تنهاییه؟

دونه ی سرخ اناره که خوده زیباییه


پی نوشت 2 :

کدام پل 

در کجای جهان

شکسته است

که هیچکس به خانه اش نمی رسد؟


پی نوشت 3 :

هر اندازه هم که به گمان تو دانه های انار بی ارزش باشند

اما همین سرخ های کوچکند که پل های دنیای گروس شاعر را شکسته اند 

نوشته شده در دوشنبه 28 شهریور1390ساعت 14:57 توسط بهنام | |



سر و کله زدن با مامور حراست هم


  اعصاب پولادین می خواهد !



پی نوشت :

کیفش را جستجو می کردند 

در پی آن چیز که در دل مخفی کرده بود!


پی نوشت 2 :

   نمی دانم سفیدی رخسار این کاغذ از غضب مامور حراست است

یا از نامه ای که بر آن نوشته نشد...

                       نامه ای برای تـو که در دل سوخت ......


نوشته شده در جمعه 14 مرداد1390ساعت 2:17 توسط بهنام | |



و مُردن چقدر آسان است !

این برای تــو!


پی نوشت : 

خیلی راحت بود نه ؟!


پی نوشت 2 :

دلم برای کسی تنگ است 

کسی که تـو نیستی

  کسی که هم غصه شبها بود

کسی که نفسش دنیاست


پی نوشت 3 : برای آرش ... 

بیاد روزهای کوتاه زندگی...

در این روزهایِ این همه مردن ، کمی یاد زندگی، زندگیست!

نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 22:59 توسط بهنام | |


11 ام تیر ساعت 11 ، ساعتم را برای همیشه از کار انداختم! 

و لحظه ای بعد جهان از حرکت ایستاد. و تمام ساعتهای دنیا با

شتابی دلهره آور از من و ساعتم دور می شدند.

از این پس تنها زمانی که ساعت من درست

نشان میدهد ساعت 11 یازدهمین روز تابستان است!




پی نوشت : یازده هم عدد قشنگیه...مثل دوتا آدم کنار همه!


پی نوشت 2 :

چه نجابتی داره یه ساعت خوابیده!

شاید دور از آوارگی زمان خواب فرشته ای را می بیند!




نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت 0:32 توسط بهنام | |



گذشتن از تـو کار من نیست !



نوشته شده در سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 0:34 توسط بهنام | |


مجيد ظروفچي:

 خدا !  چقدر دشمن داري... 

دوستات هم كه ماييم، يه مشت عليلـه عاجز عقل 

كه در حقشون دشمني كردي!


 سوته‌دلان- زنده یاد استاد علي حاتمي 



پی نوشت : سردرگمی کامل! تازه شدم یه علیله عاجز عقل واقعی



نوشته شده در جمعه 31 تیر1390ساعت 21:37 توسط بهنام | |


با خوابهایت چه کنم ؟


اگر نباشی خوابهایت هم با خود می بری؟



پی نوشت :

  بی تــو

 تابستان هم پــایـیـز گرمـی بیش نیست!


پی نوشت 2 :

دل شکسته همیشه هم عجیب نیست

درست مثل یه نماز شکسته در سفری بی مقصد!


نوشته شده در جمعه 17 تیر1390ساعت 15:14 توسط بهنام | |


 این صفحه را به اشتراک بگذارید